تو کجایی این همه وقت؟

 

 

 

بوی بهمن میاد... بوی چهاردهم بهمن... بوی خاطره های خاک خورده... بوی همه ی عاشقانه های دنیا... حتی از نوع قرن هفتمی اش که می گفت: چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد... یا قرن چهاردهمی اش که میگه:

حالا دیده بیار و

             دریا ببار ...

 

 

 

 

 

 

تو می ترسی… می ترسی… هنوزم می ترسی لعنتی …

 

کاش می شد هیچ جا نبود ... اصلا وجود نداشت ...

 

پ.ن: چرا من انقدر از تو خجالت می کشم؟

 

چیزی شبیه حادثه

چیزی شبیه حادثه انگار ...

چیزی شبیه مرگ

بر در نشسته

ساکت و رعب  آور

در انتظار لحظه ی آغاز فاجعه

...

 

 

 

پ.ن: من خیره می شوم به حضور مداومش ...

 

 

 

 

دیدی بعضی وقتها بعضی چیزها انگار یه گوشه منتظر نشسته اند که تو بری سراغشون و یه هو خراب بشن رو لحظه هات و یادت بیارن که : دی ماه ... که غزلی که برایش گفته بودم ... که این روزهای لعنتی ... که این دل لامصّب ...

  

من رو چه به این وبلاگ و این وبلاگ رو چه به این آهنگ و این آهنگ و این ...

 

 

 

 

« و در جمله چون رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته است و آن حکم و مواعظ مهجور مانده بود بل که مدروس گشته، بر خاطر گذشت که آن را ترجمه کرده آید و در بسط سخن و کشف اشارات آن اشباعی رود و آن را بآیات و اخبار و ابیات و امثال موکد گردانیده شود ، تا این کتاب را که زبده ی چند هزار ساله است احیایی باشد و مردمان از فواید و منافع آن محروم نمانند ... »

 

 

پ.ن: و ختم سخن بر آن مقصور که فواید و منافع این کتاب مستطاب را ادراک حاصل نیامد. فی الجمله از مشتی نفور بی مایه درگذرید...

 

 

 

يك‌سينه‌حرفِ گنگ‌، ننوشته‌ماند باز
...

 

 

 

 

صدای ضبط شده تان این روزها تنها همراه خستگی هام شده ... اونجا که میگید: می دونم کمبود هایی هست ، اما شما رو هم خوب می شناسم ...

 

در سرزمین  ناشناسان آنقدر ماندم ...

کز من کسی با چهره ای دیگر پدید آمد

 

 

 

 

دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت ...